عباس معروفی آخرین سمفونی خودرا نواخت

خبراز رفتن مرد بزرگی را شنیدن به اندازه ای تکان دهنده بود که بر روی خود کوبیدم و ای وای بلندی را گفتم امروز روز عروج مردی دست به قلم برای آفرینش خطوطی که برایشان مرگی وجود ندارد.

آثار ماندگاری که در هر دوره زمانی برای خود جایگاهی قابل دفاع  و پایگاهی ماندگار خواهد داشت .

وی را زیاد نمی شناختم و با سمفونی مردگان باب آشنایی من با این مرد خلق آثار با لغات  ، شناخت فرهنگها ، اشنایی با کهن الگو ها ، به قلم کشیدن فرهنگهای  و میراثی ماندگار را از خود به جای گذاشت ، شروع شد

خواندن سمفونی مردگان برای چندین بار برای من حس وحال خاصی می دهد بماند که اولین بار که می خواندم در بسیاری از صفحاتش گریه کردم و چندین باراین رمان را خوانده ام .

اخرین صفحه کتاب

گفتم : داداش ، داری رندگی ما را تباه می کنی . آخر من با تو چه کار کنم . ده شب تمام بی آرامش خوابیدم و به زیر زمین سر میزدم اما آنجا نبود هیچ وقت نبود . غم انگیز تر از این نمی شود پیش از این که آیدین را پیدا کنم کلکم کنده شد این هم سر نوشت من . اما این زهر را تنها من نبوده ام که سر کشیده ام ، آیدا هم خودش را کشت . شاید از غم آیدین ، آن هم در خیالات زنانه ، چه می شود کرد .؟

آیدین می گفت :درجه حرارت بدن که به چهل و دو برسد آدم مرده است پس قبول کن که مرده ها حرارتشان چهل و دو درجه است .

گفت : نه آیدین من تو را نمی کشم توهم مرا نکش .

بعد آرام در آب لغزید . گرم بود و موج که بر می داشت بخار ملایمی در هوا می پراکند برف آرام و بی صدا می بارید و آسمان چقدر قشنگ بود .

گفت : بگذار خودم بمیرم ، داداشی .

دلش می خواست بخوابد .و خوابید .آرام خوابید و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب ، نزدیک سرش مانده بود که هر کس می دید می گفت : مردی خود را در آب حلق آویز کرده است

***

غم انگیزترین پایان برای مردی که ریشه های درخت دانش خود را در کشور خود رشد داد وبرگهای خزانش در دیار غربت بر زمین ریخت  می خواست بخوابد و خوابید و آرام خوابید

اشتراک گذاری
دسته بندی ها
آخرین دیدگاه ها
آخرین دیدگاه‌ها

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    مطالب مرتبط